نفرت دارم از آدمای دو رو... انسان در زندگی همواره خودشومی پوشونه , همواره زیر نمودی که به چشم دیگران می یاد پنهان میشه. تنها دو جاست که غالبا نقابی را که در سراسر عمر بر چهره داشته, پس می زنه: سلول زندان و بستر مرگ.
دراین دو جاست که فرصت عزیزی بدست می یاد تا چهره ی حقیقی هر کسی رو خوب ببینیم , به ویژه مرگ.آدمی بوی مرگ را که می شنوه صمیمی می شه.بر بستر احتضار هر کس "خودش" است .وحشت مرگ اونوچنان سراسیمه می کنه که مجال تظاهر نمی مونه حادثه چنان بزرگه که بزرگان همه کوچک می شن.
روح از نهانگاهی که یک عمر به مصلحتی در آن از انظار پنهان شده بود, برهنه بیرون می یاد.مرگ در این نهان خانه رو زده .
مردن نیز خود هنریه. مستلزم دانستن و آموختن.نمایشی سخت زیبا و عمیق و تماشایی ترین صحنه ی زندگی.
بسیار کم اند مردانی که زیبا مرده اند.بی شک آن هایی که می دانند چگونه باید مرد , می دانسته اند که چگونه باید زیست!!!
چه برای کسانی که زندگی کردن تنها دم برآوردن نیست, جان دادن نیز تنها دم بر نیاوردن نیست خود یک کار است , کاری بزرگ همچون زندگی.

هرکس آنچنان می میرد که زندگی می کند
هر آن کس آنچنان که در بیداریست خواب می بیند.
زندگی چیست؟
نان، آزادی ، فرهنگ، ایمان و دوست داشتن!