باران! این طوفان ها هنوز همه چیز را از من نگرفته اند. هنوز چیزهایی برای من مانده است. خیال نکن که آن حقیقی ترین، هیچ گاه مجال ظهور بر پست ترین وادی را خواهد یافت. گمان مبر که روزی این چشم های رهگذر، این چشم های جستجوگر قانع، توان راهیابی به آن گمشده را می یابند.
باران! کلام محبت کلامی نیست که اینقدر راحت میان کوچه و بازار بیان شود.
باران! من عزیزترن دارایی ام را جایی در انتهای قلبم پنهان کرده ام، جایی که هیچ کلمه ای به آنجا نخواهد رسید، جایی که هیچ دستی به آنجا راه نخواهد برد. دارایی ام را نگاه می دارم و هر چه طوفان، هر چه باد، هر چه موج بیاید، من چیزی از دست نخواهم داد.
آنچه ماندنیست خواهد ماند... خواهد ماند...
باران! تنها لحظات اندکی تنها ثانیه های کوتاهی، به کوتاهی تمام خوابهایی که دیدم و نیمه رهایم کردند، کوتاه تنها میان چشم های اندکی، چیزی از آن است روان خواهد شد، چیزی بی کلام، سکوتی بی کلام، در نگاه کوتاه که عابری به عابر دیگر می کرد، عابری که غریبه بود، عابری که رفت... رفت برای آن که رفتن تمام دارایی اش بود.
برای آنکه باید می رفت... غریب... غریبه... مسافر...
مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند؟ کجاست جای رسیدن؟
می گفت از تمامش تنها این را دوست دارم که... که...
دستانت را بیاور بالا و از آن انتهای قلبت داد بزن برای تمام روزها، برای تمام شب ها، داد بزن، داد بزن و بخواه: « اللّهم رُدّ کل غریب! »
دانی که مردان مسافر کم شکیبند
هم در زمین هم آسمان هر جا غریبند
دانی که در غربت سخن ها عاشقانه است
این فصل را عاقبت بخوان باقی فسانه است
...::*::... ...::*::... ...::*::...

(شکوفه یاس) |